1) آنقدر به پر و پایت پیچید

تا زیر دست و پایش محو شوی

این شگرد مارهای سیاه ست

که تن سفیدت را شطرنجی کنند

شبکه های حیات وحش


2)زمین! بخواب

زمستان دارد خسته می شود

از این همه لالایی


3) پرده پنجره را تحقیر می کرد

_تا کنار نکشم

هیچکس به تو توجهی نمی کند

و آنگاه که نیستم

چشم ها به روی تو بسته می شوند

تا زیبایی آفتاب را ببینند.


ترجمه ی سروده ای از فریدون مشیری با عنوان "زهر شیرین"

The sweet poison  By Fereidoun Moshiri

Oh love! I call you sweet poison

And I cannot bring another word to fit you perfectly

Even if you appear different from one moment to the next

I will call you the same

 

A fiery heart-aching poison you are

You are sweet. Nevertheless, you bestow universe hot passion

The goblet of sun's wine you are

Who give intoxication, grief, and esprit to our spirits

 

You seized myself from me effortlessly

And examined me within a furnace of sorrow

Eventually you felt sympathy for (took pity on) me in perplexity

 And opened my eyes to beauty

 

I was continually advised to lay aside the affection for love

For she is a deceitful witch who enchants me

But I gave my heart to her and saw

That she is a panacean (all-healing) poison

 

How can I be sad when this feverish poison

Thaws my body out in separation?

I am pleased that a sweet sorrow touches my heart

In the time of distress

 

If Death does not take my life cowardly

My affection for you lasts forever in my heart

Even if my lifetime ends in frustration

I keep living in death

Since you are with me(because I have you in my heart)

 

 

  Note: the phrases in the parentheses are suggested substitutions for the underlined ones. Choose whichever you think is better. If you recommend another word or phrase please write it to be studied.

Thank you for the consideration


تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق

که نامی خوشترازاینت ندانم

وگرهر لحظه رنگی تازه گیری

به غیر از زهر شیرینت نخوانم


تو زهری زهر گرم سینه سوزی

تو شیرینی که شور هستی از توست

شراب جام خورشیدی که جان را

نشاط از تو، غم از تو، مستی از توست


به آسانی مرا از من ربودی

درون کوره ی غم آزمودی

دلت آخر به سر گردانیم سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی


بسی گفتند دل از عشق بر گیر

که  نیرنگ است و افسون است و جادوست

ولی ما دل به او بستیم ودیدیم

که او زهر است اما نوشداروست


چه غم دارم که این زهر تب آلود

تنم را در جدایی می گدازد

از آن شادم که در هنگامه ی درد

غمی شیرین دلم را می نوازد


اگر مرگم به نا مردی نگیرد

مرا مهر تو در دل جاودانی ست

وگر عمرم به نا کامی سر آید

تو را دارم که مرگم زندگانی ست


پلی به تو

آن طرف ایستاده ای

در دستانم رزی قرمز

و خیابانی که آرام

شانه خالی می کند

زیر نگاهم

همه چیز چقدر سریع می گذرد

در هوا سیر می کنم

چند قدم

نه

چند سال فاصله

با بودنت

تا نبودنت

تا فریادی که هیچ گاه

به گوش تو نرسید

پله

پله

سقوط می کنم


***

تو خواب بودی

در مانتویی سفید

من خواب می دیدم

چراغ سبزی که در سیاهی مات

گم می شد

و سکوت

حرف های زیادی برای گفتن داشت.

1) زیر انگورهایی که از دلشوره ترکیده اند

ــ مبادا از دهان بیافتند ــ

مردی نشسته

که طعم تبعید از لبانش می چکد.

 

انگور نبودیم که همین طور پا درهوا بمانیم

به امید کشف جاذبه


گناه ما این بود شاید

که می خواستیم

آفتاب را از زاویه ای دیگر ببینیم



2) پیشانی اش چین خورده

دهانش کف کرده

سرش را به سنگ می کوبد

دریا

باز هم سربه سرش گذاشته انگار

مرغ ماهیخوار

1) توی دل کمد خالی می شود

لباس ها را که برای اتو جدا می کنی

گاهی چوب هم

دلش برای بی پناهی

 پارچه

می سوزد.


2) _صلح چیز خوبی ست!

 سرباز های مرددی

که چشم دیدن هم را

از روزنه ی تفنگ نداشتند.


3) تبخالی که روییده روی لبم

به زیبایی من فکر نمی کند

به زبان اشاره

بوسه ای را گدایی می کند.


4) گلی که از پشت سنگ

همبازی هایش را دید می زد

چیزی به پایان دلهره اش نمانده بود

که به چشم کودکی

زیبا آمد.


غلط گیرها دیکته می گویند

ناخن ها در لاک خود

گناه را به حساب نگاه می نویسند


موهای بلند پشت روسری های کوتاه

چوب نابرابری را می خورند



چادرهای تنگ چشم

روی خرامیدن خیابان ها

خط سیاه می کشند


 وعینک ها ی روی سر

دلیل آفتابی شدن کلاغ هایی می شوند

که به چشم های سیاه حسادت می کنند



وقتی زیبایی جریمه می شود

و بهای تک تک برگ هایش را

درخت ها می پردازند

کم کم می شود

به تاریخ قیامت شک کرد

تو سیگار منی!

از تو کام می گیرم

 به کام مرگ می کشانی ام

باز هم ناز

تو را

می کشم


روزهای اول

در میان من و تو هیچ نبود

حالا فاصله هاست

جای شکرش باقیست

دست کم چیزی هست

تنت

بندری شلوغ

من،

جاشویی خسته

بی هیچ صیدی

روزهاست چشمانت را

ورق می خورم

شاید روزی از سر لطف

نگاهی/بیاندازی

لنگرم را

ارز

تومن تومن تومن...

اصلاً یک شاهی هم نمی ارزد

این مای جدا

هم نفس


نفس می زد

صداش زد

نفس نفس می زد

زد

نفس نزد

...

...




ترجمه ی face off

   مبحث ترجمه ي ايهام ها هميشه مورد توجه مترجمان و منتقدان ادبي بوده است.کاري که بايد با ظرافت در عين توجه به معاني متن اصلي انجام شود.واضح است که اگر کلمه يا عبارتي در يک متن دو معني را تداعي کند، بسياربه ندرت ترجمه ي آن در زبان مقصد همان دو معني را خواهد داشت. پس کار مترجم اين است که هنرمندانه معني دوم را مثلا" با بهره گيري از واج آرايي از ذهن خواننده بگذراند. در اينجا يک نمونه ي کوچک آورده مي شود.

   فيلمي ديدم به نام "face off". نمود خير و شر در اين فيلم در دو مرد، يکي پليس و ديگري ابليس!، ظاهر مي شود.در آغاز فيلم مرد شرور از دست پليس تير مي خورد و به کما مي رود. پليس به اجبار چهره ي مرد شرور را بر چهره ي خود جراحي مي کند تا به درون باند وي بار يابد و از وقوع حادثه اي قريبالوقوع جلوگيري کند.از قضا مرد شرور دور از چشم پزشکان در بيمارستان بهبودي زودهنگامي مي يابد و دکتر را مجبور مي کند که چهره ي پليس را بر صورت زخمي او جراحي کند.پس از فرار وي ار آنجا جنگ اين دو دوباره آغاز مي شود اما اين بار هر يک در جايگاه ديگري.

پس از ديدن فيلم متوجه ايهام بي نظيري در فرنام فيلم شدم:
1)direct confrontation
a face which is taken away from its place(2
ترجمه هاي زير به نظرم آمد. از شما مي خواهم که ترجمه ي خود را نيز ارايه
کنيد و بگوييد کداميک از ترجمه ها به نظر شما بهتر و زيباتر است.

1)کشاکش چهره ها
2)چهره به چنگ
3)جبهه بر تيغ
4)رويارويي دو رو
5)جنگ رخ باخته ها
6)خروش و خراش

بي خبرنامه

قبلا" به علت عمل قبیحی که خودکاراینجانب مرتکب شده عذرخواهی می کنم!!!

شبي سرد و سکوتي ريخته بر چهره ي خانه
به روي صندلي لم داده انساني غريبانه

هزار انديشه ي ناجور فکرش را قرق کرده
هواي شمع بد کرده ست حال و روز پروانه

به خواب اصرار کرده چند باري تا رود يک بار
ولي انگار خواب و چشم هاش هستند بيگانه

نمي داند چرا دردسترس يارش نمي باشد
کشد از انتظاري تلخ آهي سوزناکانه

حسودي مي کند بر حافظ و باد صباي او
که روز و شب خبر مي داد از آن يار دردانه

همين ديروز بود انگار؛ اندامش کنار او
و دستش از سر موهاش مي لغزيد بر شانه

دلش از فرط غم پاره، خودش بدبخت،بيچاره
قلم از خشم مي ري--د به کاغذ نا اديبانه!

چه زود آغاز شد، اللهُ اصغر، روز بي ماهش
چه زود الحمدلله شد حديث سوگوارانه

سخن کوتاه کن مانيٍ، ندارد سود مي داني
که 'تن تن'* بر نمي گردد به آغوش تو مردانه

*به دليل مسايل امنيتي ترجيح داده شد به جاي اسم خاص، واژه ي هم وزن آن آورده شود!

معشوق من

می زند پرگار چشمم گرد چهرش دایره

می کند روشن دلم را پرتویی از پنجره


رعشه ای ناخوانده بر آویز قلبم می زند

باز می ماند هوای "کیستی" در حنجره


شعله ی شهوت ز خون می جوشد از شرم رخش

همچو دامادی که چشمش بر عروس باکره


می زند طعنه به شیرین خنده بر هر چه لب است

از سمرقند و بخارا تا دمشق و قاهره


نیست امید رهایی از کمندش گر نرفت

از کمان ابروانش تیر مژگان در زره


از قیامش قامت قایم بیافتد در رکوع

استقامت چون کند از فر عنقا زنجره


دست ابریشم تنش را ریش می سازد ز رشک

زین لطافت می شود پیدا سره از ناسره


هست مجمل از جهان حسن او این چند بیت

آنچه بود اندر توان این زبان قاصره


تو از زبان من شنو ترانه های خوب و نو

چو کهنه می شوم خودم ترانه ام نمی شود!


دوباره تر

بی زحمت به جای نقطه چین یا "دوباره" بذارید یا یه کلمه ای بر وزن "دوباره" تا وزن شعر درست دربیاد.گفتم شاید این همه "دوباره" ی بی بندوبار چشم و گوشتون رو اذیت کنه!

دوباره هجوم دلتنگي ... رگبار خاطره                    
دوباره پژمردن نفس ... ديدار پنجره
دوباره بي تو ... من ... شوق برگشتن                  
دوباره تصوير تار تو ... بغض نفس شکن
دوباره پيدا دوباره گم ... مرگ ستاره ها                  
دوباره قحطي يک واژه ... فقر ترانه ها
دوباره فرياد انزوا ... در خود صدا شدن                  
دوباره قهر خوشبختي ... از تو جدا شدن
دوباره برق نگاه تو ... باران ياد تو                       
دوباره خيسي کاغذ من ... رفتم به باد تو
دوباره فصل بي برگي ... فصل زوال من                   
دوباره يلداي انتظار ... خسته تمام تن
دوباره فرداي بي کسي ... خودخواهي سکوت               
دوباره يک رنگي زمان ... تنهايي خطوط
دوبار کوچه ... کوچ ... غربت ثانيه ها                 
دوباره زنگ هميشگي به جا نمي آورم شما؟
دوباره با تو ... شور ... ناکامي غرور                  
دوباره پايان جنگ ما ... يک انفجار نور!

؟؟؟؟؟؟

به يادت هست
زماني را که هر شعرم
چنان خوش از لبت مي گفت
که گويي در برم ايستاده اي اما
به خود مي گويم اين اکنون
چرا آن شعر نتوانست
تداوم را به لبخندت ببخشايد؟
چرا اشکم به من خنديد؟
چرا اين گونه بي ترديد
مرا در دشت تنهايي رها کردي؟
من اينجا بي تو تنهايم
من اينجا در پس چشمان شيدايم
به سوسوي چراغي چشم مي دوزم
که شايد آشنايي دست من گيرد.
چرا هيچ کس در اينجا نيست؟
چرا خورشيد مهر از پشت ابر کينه پيدا نيست؟
چرا آن نازنين رفته ست؟
مگر آن شب که در آغوش هم بوديم
و کودک وار از پستان گرمش عشق نوشيدم
و او هر دم به من مي گفت:دوستت دارم
کجا بودم؟
يقين دارم که من هرگز نبودم خواب
من اکنون بعد از آن تنها نشستن ها
شگفت از جام بدفرجام عشق
بي خود همي گويم
چرا پس کس نمي آيد در اين زندان
بر اين بي جان بي جانان
دري از عشق بگشايد.

قتل عشق

آنگاه که از ظلم زمان خنديدم
سنگ از بي سر و ساماني من گريان بود
ابر باران پريشاني ريخت
شادي از خانه گريخت
واژه هاي شعرم در پس ايام گسيخت
زندگي زودتر از لحظه ي ما
لحظه ي تلخ وداع
مرگ را تجربه کرد
من چه گويم که کنون حسرت و غم
مونس و همدم و غم خوار من اند
کاش چشمان ترم
بار ديگر رخ زيباي تو را مي ديدند
کاش بودي و من ان لحظه به تو مي گفتم
خرمن جان مرا سوزاندي
تو به قتل عشق فرمان دادي!

سمفونی "ما"

تو کيسه ي سکوت من يه عاشقانه يک غزل
يه مثنوي ترانه و حرفايي از طعم عسل
در انتظار يک طلوع شبم گذشته زار تو
خلاصه ي کلام من دو ر مي فا سل لا سي دو

دوباره تو رسيديو منم که با تو مي رسم
شبيه ميوه هاي نور تا آسمون قد مي کشم
مي ياي که فاصله نياد دوباره ما رو من کنه
تيشه ي شوم رفتنو به ريشه ي من بزنه

میشه ازآواز يه نت حرفاي باروني شنيد
ميشه از اين شاخه ي سبز يه جيب پر شکوفه چيد
ميشه با ناز دست تو گذشته ها رو خط کشيد
ميشه به فردا دل سپرد مي شه هميشه با تو ديد

سلام سرخ لاله رو رو تن مرداب سياه
شراره هاي دلخوشي نشسته رو چهره ي ماه
در انتظار يک طلوع شبم گذشته ماه من
خلاصه ي تمام ما، دو ر مي فا، بسه نزن!


 

بوسه ی گران!


گفت معشوقه به عاشق که فلان!
تو اگر بوسه ي من مي خواهي
بايد اکنون بکني دل ز جهان...
عاشق قصه ي ما خنده ي تلخي زد و گفت:
آه از ديده ي دوست
آن که بگرفته دلم
خود نداند که جهانم همه اوست!